تبليغاتX
زندگی در دنیای متن




















زندگی در دنیای متن

ِِ"من دلم می سوزد

سی هزار نفر بر او روی آوردند و می پنداشتند از این امت هستند

و همه می خواستند با کشتن او به خدا نزدیک تر شوند.

و کل یتقربون الی الله بدمه..."


امام سجاد وقتی پسر عمویش عبیدالله بن عباس را دید، گریه کرد و گفت می خواهی بگویم کدام مصیبت از همه سخت تر است ؟ و روایت بالا را گفت...(بحارالانوار،ج 44،،ص 298)


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 6 دی1388ساعت 19:15 توسط ارغنون| |


اهل غيرت

روزيش درد است

خواه در هر جامه وز هر جنس

درد ،

  قوت غالب مرد است.


                                                                                                           اخوان


نمي دونم چرا اين ها تنها جمله هايي ان كه اين روزها وقتي حجم اين همه خبر خوب! رو مي شنوم مي ياد تو ذهنم

وقتي كه برابر ي مي كنه تاريخ با حادثه شصت و يك ساله از اولين عروج...

وقتي كه مردي با شمشير آخته ايستاده در برابر نا مردي...

 كجاست اين روزها مردي كه قرار است بايستد با شمشير آخته  در برابر ...


نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت 16:16 توسط ارغنون| |


توي جيب هايت

مشتي برف مي ريزي

توي قلب من، عشق

تا نگاه كني

مثل برف ها

آب مي شوم!.


                                                                                                  دربند/ زمستان 85 شايدم 86


نوشته شده در دوشنبه 30 آذر1388ساعت 15:4 توسط ارغنون| |

 

پرده بالا می رود

سکوت، سکوت، سکوت

معجون لیوانِ لالایی هایم را

سر می کشد لُپ لُپ


پسرک الکُلی،

که اَلکی اَلکی عاشق من شده

و فکر می کند که مرا دوست دارد


 تصادفی

در تلاقی یک خط و دو دایره


مکعب مکعب،

خوابهای مرا زیر سرش می گذارد

 و در انتهای سلول های لاابالی اش می گیرد

نقش یک سیگار

را که وول می خورد روی...


وبرای اینکه خیالش راحت شود که برای همیشه می میراندم

پسرک الکُلی

که الکی الکی عاشق من شده

و فکر می کند که دوست می دارد


کنار

انبوه افروخته از عکس های خیالی ام

 زانو می زند


دست ها و پاهای خاطره ام را می سوزاند

 در خودش فرو می رود

 دود می شود...


معجون لیوان ِ لالایی هایم را

 سر می کشم لُپ لُپ

پرده می افتد...

سکوت سکوت... سکوت



                                                                                                         آذر 85

توی نوشته هام تقریبا این نوشته رو  اصلا! دوست ندارم و دقیقا به همین دلیل که دوستش ندارم گذاشتمش این جا که به خودم ثابت کنم حالا دیگه جرات انجام دادن خیلی کارها و چیز ها رو که دوست ندارم هم دارم...




 

 

نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 10:21 توسط ارغنون| |

خدایگانِ استخاره را

با هزار بی بدیل،  سُخره می کنم

از ازل مسخر تو ام!

نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 10:54 توسط ارغنون| |

دیگر

تمام اخبار جهان را نمی شنوم

_حتا اگر تو نویسنده شان باشی_

دیریست بی خبر،  تنها تو را می شنوم!

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 12:15 توسط ارغنون| |

 

جسارت در اولین ها را همیشه همراه است "تردید".

 تردید نمی گذاشتش آخر او را چه به ...؟  

و سردی استخوان سوزی که از پس گوشهای پنجره ناز می کرد پشت گردنش را که نشسته بود پشت میز و با چشمهایش زل زده بود به" بهانه"  آن همه کتاب و درس  وکنکور و دانشگاه ... اس ام اس که رسید و التماس دعا... سرخورد از میان دستهایش " تردید" و روشن شد رادیوی موبایل … هندزفری آرام در گوشش خواند:

"اللهم َ انی ارغب الیک و اشهد بالربوبیه.. مقرآ بانک ربی.."


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت 11:52 توسط ارغنون|

 

معمایی است قشنگ و ناب

نگاهت را

که سرشار است از احساس

 می گویم

تو هم گم می شوی آخر

میان برگ های پاییزی

درون سطر های این دفتر...

 

نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 19:14 توسط ارغنون| |

من اعتراف می کنم، ساده ، بدون اینکه کسی از من بخواهد

در این چند سال گذشته که دور بوده ام از این شهر

هیچ چیز ( حتا تو)  به اندازه آسمان آبی و آفتاب بی دریغ این شهر و مهتاب بی بدیلش

مرا به جنون نکشانده است...

الهی لطف لطیفت را باز هم شکر... 

 

بی ربط

فکر کن اگر خدا هم( مثل من و توکه برای هم!) ، لطف هایش را برایمان می شمرد...!

 

نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 19:37 توسط ارغنون|

شب نشسته پشت گنبد طلا

من ستاره چین صحن غربتت

سبز میشود

بغض مانده سالها،  در ضریح زخم

ضامنم تو باش

یا رضا رضا رضا...


آهو نشدم مثل همه این همیشه ها برایت، اما تو  ضمانت کردی باز هم دلی را که تنگ شده بود برای تو، سادگی و عاشقانه کبوتر هات و  التماس می کرد از آسمان چشمانت کمی آرامش را تنها با یک سلام ساده آن هم از این راه دور...

یک هفته می گذرد... به همین سادگی ... از من و دیدار تو و باز هم حجم بی دریغ نور...

بیشتر از هرکس می دانی ابری بودن هوای حوصله ام را برای نوشتن در این روزها...

اما برای تو نمی توان ننوشت حتا اگر این اندازه دیر که آنفولانزا و آمدن پدر هم نمی تواند بهانه خوبی باشد حتا با خط خطی تکراری که در شب شهادتت هم نوشته باشم برایت....

نه این بار هم رو به ایوان مهربانی ات نشستم و بازهم خطی خطی کردم اما بگذار آنها بمانند بین من و دل و تویی که حتما رد شده ای از کنار حاجت آن همه چشم، و نیاز چشم های سبز من هم... شاید...

 

 بی ربط

هفت هفت هفتاد و هفت  نیم رخ که  تموم شد  من و دوستام از  هم پرسیدیم هشت هشت هشتاد و هشت کجاییم؟   تو دفترم هم اون شب این سوال رو نوشتم... ( مثل خیلی از شماها شاید)

و امشب این جام تنهای تنها و  واقعا نمی دونم دوستام کجان؟ چرایی ش رو هم نمی دونم....

اما حالا دیگه می دونم و اسه نه ، نه،  نودو نه هیچ وقت این سوال رو امشب تو دفترم نمی نویسم( جدای از عمری که بهش اعتماد ندارم! شرمنده)  اما این بار چرایی ش رو می دونم.

 

ببخشید بر من اگر دورم و نیستم این روزها گاهی این دوران لازم است شاید.

باز می گردم در یکی از همین بارانی روزها، ....

                                                                                                                      یاحق

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 21:27 توسط ارغنون| |


Design By : Night Skin