عطر نارس لیمو
برای دیدن کامل صفحه لطفا از مرورگر موزیلا فایرفاکس استفاده کنید
- تمام طول راه فکر می کنم الان که برسم خانه از خسته گی غش می کنم روی تخت . . .
کلید را که می اندازم توی قفل و در را که وا می کنم، همچین عطر مریم ها و نرگس های گلدان میان به استقبالم و بغلم می کنند که یادم می رود غش کردن...
- کرفس ها را که دارند از حال می روند پاک می کنم و می اندازم توی آب، آنقدر تازه می شوند، که مثل بچه ها ذوق کنم و بالا وپایین بپرم از عطرشان، مانده ام بین مریم ها و نرگس ها و کرفس ها... و حالا نگاه تو، که کودک ترم می کند.
- جمعه ها حال خوش تری دارم وقتی که می رویم خرید جمعه بازار و پارکینگ پاساژ پروانه، و غرق می شویم توی آن همه جمعیت و مس و عتیقه و پارچه و لباس و شمع و کار دستی و قیافه عجیب و غریب هنری! ... حداقل از هایپر استار که بهتر است.
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
پ.ن
خواستم بگویم حواسم هست به صبح هایی که بیدار می شوی و صبحانه را آماده می کنی، وقت هایی که ظرف ها را می شوری وغذا آماده می کنی و بیشتر از من حواست به خانه و نظم و مرتب بودنش هست، و من بیشتر از همیشه می فهمم که فرق کرده حالا و هوای زنده گی ام، خانه داری مجردی ام
این یک زنده گی است. . . مشترک. یک عاشقانه. . .آرام.
از همان اول هم که برهان نظم را توی این کتاب هایی که ب زور می خواستند دین دارم کنند می خواندم باهاش مشکل داشتم، نه اینکه عین بلبل نتوانم برای نگهبانان دینداری بخوانم شان ها نه!
توی کلاس های فلسفه اسلامی هم همین طور بود، باز هم عین یک ماشین دستی تایپی! همچین توی اثبات انواع برهان های وجودی می نوشتمش،عربی اش را هم یکبار برای دکتر قوام نوشتم، توی همان ترم کذایی که آخرش معدلم بیست نشد!!! اما باهاش مشکل داشتم یا خودش و برهانش نه ها با اسمش... برهان نظم!!!
نه اینکه من آدم بی نظمی باشم که هستم! یا نه اینکه از این هایی باشم که بگویم دنیا از همین اعواجاجات این طوری و ارتعاشات و انفجارات آن طوری به وجود آمده باشد نه...حالا قصه اش خیلی طولانی است بی خیال،ساده اش اینکه
رعایت نظم خیلی سخته و منهمیشه می ترسیدم از اینکه نتونم ناظم خوبی باشم.
*
این جایش این جاست، این یکی این جا، تو هم این جا بنشین حواست به مدادهای تو لیوان باشد شیطونی نکنندها، خودت هم، من می روم این یکی را بگذارم سر جایش لب تخت و ... حالا مهم نیست من کی و توی چه سنی با عروسک ها این طوری حرف می زدم ، مهم این است که یک زمانی همه چیز باید سر جای خودش بود تا من می توانستم بنشینم سر جای خودم و درس بخوانم. . . و این عادت شد برای من، یک عادت مقدس
*
هرx ی فارغ از رابطه هایش با دیگر اشیا و غیره، جایی دارد برایم توی زنده گی، که لزوما از یک نظم منطقی پیروی نمی کند و من باید حواسم به نحوه رفت و آمد همه xهایی که قرار است بیایند و بروند توی زنده گی ام باشد،خیلی. . . این را توی زنده گی فهمیده ام. توی رابطه هایم با اشیا، با آدم ها، با درخت ها، با گل ها، پرنده ها که توی این شهرخبری ازشان نیست...
و من وقتی یک x جدید را می گذارم یک جا توی زنده گی ام که ضرورتش را احساس کنم، که لازم باشد.
ادامه مطلب
خیلی هم مهم نسیت که خیلی وقت است نرفته و نیاستاده باشی روی هیچ پشت بامی و چای ننوشیده باشی و سرما!
خیلی هم مهم نیست که خیلی وقت است نرفته باشی اتوبان گردی، تنهای تنها و دست هایت را آویزان جیب هایت نکرده باشی و بند کتونی هایت لق نخورده باشند و تو به جای آن ها، حواست به کوله پشتی ات باشد و حسودیت شود که دارد منظره های پشت سر تو را می بیند و کوهی را که از تو هی دور می شود !
خیلی هم مهم نیست که این همه آدم که این همه حرف زده اند توی این کتاب ها، حالا هی منتظرند تو بروی سراغ شان وبشینی پای قصه هایی که هی نشسته اند پشت یک میز و هی نوشته اند تا تو یک شب بشنوی شان!
خیلی هم مهم نیست که خیلی وقت است نرفته ای کافه و تنها ننشسته ای تاخودت را غرق کنی در دود ِ. . .
خیلی هم مهم نیست دیگر...
*
اما خیلی مهم است که از آن روز تا حالا این عقربه های کوچک ساعت، چند بار زده باشند در نبض ع ا ش ق ا ن ه این زنده گی، خیلی مهم است خیلی. . .
خیلی مهم است که یادم باشد که این «خیلی مهم» است همیشه باید یادم بماند.
*
ماه آرام دارد به تو می خندد از توی بالکن خانه ای که جز آن، حالا دیگر خیلی چیزها برایت جزو مقوله خیلی هم مهم نیست ند. . .
سرت را می گیری بالا رو به «آنی» که پشت ماه دارد به تو می خندد مثل همه این همیشه ها:
« لبخندت را حس می کنم همیشه، مهربانم. حتا اگر گاهی آنقدر بد شوم که بروم دربه در دنبال ابر بهانه ای بگردم که پشتش قایم شوم از خچالت، لبخندت را حس می کنم و گرم می شوم همیشه».
- روزها و ماه ها و حالا دیگر دارد به سال گرد خودش می رسد قصه ما.
- مریم ها و عطرشان که همیشه هستند، دلم برای نرگس های بهارمان تنگ شده بود و شب بوهای تابستانش که باز هم آمده اند و جا خوش کرده اند توی گلدان.
- غرق می شود هوای خانه مان هرشب، در عطر این نرگس ها و مریم ها و شب بوها.
- و این یعنی «زنده گی» . . .
ادامه مطلب
«هیمه یعنی آنچه سوختنی است وهامون یعنی دشت»
ادامه مطلب
زمان را می گیرم میان دست هایم
.
.
.
می سپارم ش به باد
ساعت ها از کار می افتند
چشم می بندم
آرام م.
در صدای خنده ام
وقتی کنار تو راه شان می روم...
ورق می زنند چشم هایت مرا
ورق
می زند مان
شور ِ شیرین این زنده گی.
یاد داشت می کنم :
"باد می آمد
می خواست برگ ها را ببرد
برگ ها
با او نرفتند
با باد گفتم
تن ها برود"
یادداشت می کنم:
"برای رفتن برگ ها هنوز خیلی زود است".
کمی، حرف
نمی، حس خوب ِ شکفتن . . .
برایم غزل ها ز باران بیاور .
| Design By : Pars Skin |
